داستان حیواناتقصه کودکان

دو قصه کودکانه درباره خروس

قوقولی قوقو... قوقولی قوقو...

قصه‌های کودکانه درباره حیوانات برای کودکان بسیار جذاب و شنیدنی هستند. اگر دوست دارید برای کودک دلبندتان داستانی درباره خروس بگویید در این مطلب دو قصه کودکانه را برای شما آماده کرده‌ایم. با ما همراه باشید.

خروس حواس‌پرت و روباه کلک

قصه‌های کودکانه خروس حواس‌پرت و روباه

آقا خروسه کم حواس بود. هر روز یک چیز را گم می‌کرد. یک روز کاکلش را گم می‌کرد. یک روز پرهایش را گم می‌کرد. حتی بعضی وقت‌ها خودش را هم گم می‌کرد!
آن وقت به هر کس که می‌رسید، می‌پرسید: «ببخشید… شما یک خروس خوش قیافه ندیده‌اید؟»

یک روز، آقا خروسه صدایش را گم کرد. راه افتاد تا آن را پیدا کند. از مزرعه بیرون رفت. همان موقع یک روباه قرمز، او را دید.
روباه با خودش گفت: «به به! چه خروس تپل مپلی!» بعد هم پشت بوته‌ها قایم شد.

آقا خروسه دنبال صدایش می‌گشت و جلو می‌رفت. ناگهان روباه قرمز، از میان بوته‌ها بیرون پرید.
آقا خروسه پا گذاشت به فرار. روباه هم پشت سرش دوید. خروسه خیلی ترسیده بود. قلبش تاپ‌تاپ می‌کرد.
نزدیک بود از ترس بمیرد، که یک مرتبه صدایش را پیدا کرد و فریاد زد: «قوقولی قوقو… قوقولی قوقو…» مردم صدایش را شنیدند. روباه را گرفتند و حسابی ادبش کردند.

از آن به بعد، آقا خروسه دیگر هیچ وقت چیزی را گم نکرد.

خروس جنگی و مامان اردک زبل

قصه های کودکانه خروس جنگی و مامان اردک زبل

یک خروس بود که اهل جنگ و دعوا بود. هر جا می‌رفت دعوا به پا می‌کرد.

یک روز از روی پلی رد می‌شد. زیر پل، رودخانه بود. توی رودخانه، یک اردک بود. اردک خانم، بچه‌هایش را به صف کرده بود و شنا یادشان می‌داد.

خروس جنگی، آنها را دید. چشم‌هایش را بست، قوقولی کرد، شیرجه زد توی آب، وسط اردک و جوجه‌هایش.

خانم اردکه، غاغا غاغا داد زد: «آهای خروس! مگر چشم نداری؟ ما را نمی‌بینی؟»
خروس گفت: «چشم دارم، خوب هم می‌بینم. اما آمده‌ام دعوا کنم!»
اردک خانم گفت: «دعوا؟ دعوا برای چی؟»
خروس گفت: «فرق نمی‌کند. دعوا، دعواست. برای گندم و ارزن، یا برای نخود و لوبیا…»

اردک فکری کرد و گفت: «قبول! بیا سر نخود سیاه دعوا کنیم!
خروسِ گفت: «باشد. اما نخود سیاه کجاست؟»
اردک گفت: «همین نزدیکی هاست. از روی همین پل برو، تا برسی به نخود سیاه.»
خروس گفت: «الان می‌روم و با نخود سیاه برمی‌گردم. تو هم جوجه‌هایت را بخوابان، تا قاتی دعوا نشوند.»
بعد هم، بالهایش را به هم‌زد و رفت به دنبال نخود سیاه.

یک روز گذشت. دو روز گذشت. چند روز گذشت… بچه‌های اردک خانم شنا یاد گرفتند، بزرگ شدند، برای خودشان اردکی شدند.
اما خروس جنگی برنگشت. او هنوز داشت دنبال نخود سیاه می‌گشت.

‌منبع: مجله رشد کودک | نویسنده‌ها به ترتیب داستان: فروزنده خداجو، لاله جعفری | تصویرگر: حسن عامه کن

برچسب ها

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا