قصه کودکان

دو قصه‌های کودکانه درباره اتوبوس

ماجراهای بامزه اتوبوس‌های بازیگوش را با هم بخوانیم...

خیلی شده که تو شهر و بیرون از شهر با اتوبوس جابجا شدیم و این طرف و اون طرف رفتیم. امروز با دو تا داستان جالب درباره اتوبوس‌ها با شما هستیم، داستان‌هایی که می‌تونه دید ما رو نسبت به این ماشین‌های آهنی بزرگ تغییر بده. با این داستان‌ها می‌تونین خلاقیت بچه‌ها رو بیشتر کنین و قوه تخیل‌شون رو شکوفا کنین. با قصه‌های کودکانه امروز که حال و هوای اتوبوسی دارد همراه ما باشید…

اتوبوسِ ستاره‌ها

یک شب، اتوبوس به آسمان نگاه کرد. آسمان پر از ستاره بود. اون وقت با خودش گفت: «ای کاش من اتوبوسِ ستاره‌ها بودم، به آسمان می‌رفتم و آنها را به گردش می‌بردم!»

بعد، یک مرتبه از زمین بلند شد و به آسمان رفت. ستاره ها را یکی یکی سوار کرد. آنگاه ستاره‌ها را به گردش برد و برگشت. وقتی به زمین برگشت، هنوز صبح نشده بود. خوابید. بعد هم خواب ماند.

آدمها یکی یکی آمدند و صف کشیدند. اتوبوس نیامد. هیچ کس نمی‌دانست که اتوبوس خواب مانده است. اتوبوس یک مرتبه از خواب پرید.
گفت: «ای وای، خواب ماندم!»
بعد هم به سرعت راه افتاد و به ایستگاه رسید. مسافرها منتظرش بودند. اتوبوس خجالت کشید و گفت: «بیب بیب، ببخشید! بیب بیب، ببخشید، ببخشید!»

مسافرها یکی یکی سوار شدند. اتوبوس راه افتاد تا آنها را به جایی که می‌خواستند، برساند. از آن به بعد، اتوبوس، روزها آدم‌ها را سوار می‌کرد، شب‌ها هم ستاره‌ها را به گردش می‌برد.

اتوبوسِ ماشین عروس

اتوبوسی بود که دلش می‌خواست ماشین عروس باشد. همیشه بوق بوق می‌زد.

یک روز رفت توی جنگل. آقا فیله تا اتوبوس بوق بوقی را دید گفت: «چه خبر است؟ چرا این قدر بوق میزنی؟!»
اتوبوس گفت: «مگر نمی‌بینی؟ من اتوبوسِ عروسم!»
فیله گفت: «چه خوب! من هم دامادم. امروز عروسی من است. من را می‌بری تا عروس خانم را بیاورم؟»
اتوبوسِ ماشین عروس با خوشحالی گفت: «سوار شو تا برویم!»
فیله گفت: «صبر کن، اول باید تمیزت کنم!»

بعد هم خرطومش را پر از آب کرد، اتوبوس را شت و برق انداخت.
اتوبوس گفت: «حالا برویم؟»
فیله گفت: «یک دقیقه صبر کن!»
بعد هم رفت و چند تا گل چید. گل‌ها را روی سقف و درهای اتوبوسِ ماشین عروس چسباند. یک دسته گل هم برای عروس خانم درست کرد. بعد سوار شد.
اتوبوس بوق بوق کنان راه افتاد. توی راه شیر و پلنگ و خرگوش و روباه و بقیه مهمان‌ها را هم سوار کرد. آخر سر هم عروس را سوار کرد و رفت به جشن عروسی.

 

‌منبع: مجله رشد کودک | نویسنده‌ها به ترتیب داستان: مجید راستی و طاهره خردور

برچسب ها

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا