قصه کودکان

پیچ پیچی نخودچی

وقتی یه موجود ریزه میزه نخودی به جنگ غول دماغ گُنده می‌رود!

فکر می‌کنین وقتی یه موجود ریزه میزه نخودی به جنگ غول دماغ گُنده می‌رود چه چیزی اتفاق می‌افتد؟ این قصه کودکانه را بخوانید و تعریف کنید تا بچه‌ها سرگرم شوند…

قصه کودکانه پیچ‌پیچی نخودچی

یک پیچ پیچی نخودچی بود که یک پیچ، دو پیچ، سه پیچ داشت. پیچ سومش را آگولاخِ دماغ سوراخ دزدیده بود.

یک روز پیچ پیچی نخودچی راه افتاد برود، پیچش را پس بگیرد. رفت و رفت تا به کوه بلندی رسید. کوه جلویش را گرفت: «پیچ پیچی نخودچی گفت: برو کنار می خواهم رَد بشوم. اگر نروی بَد میشوم.» کوه گفت: «نمی شود. آگولاخِ دماغ سوراخ خوشش نمی‌آید.» پیچ پیچی نخودچی گفت: «خب، خوشش نیاید.» و دور کوه پیچید. کوه پیچ پیچی شد. گیج گیجی شد. هی دور خودش پیچید. هی دور خودش چرخید.

پیچ پیچی نخودچی رفت تا به رودخانه‌ی پُر آبی رسید. رودخانه جلویش را گرفت. پیچ پیچی نخودچی گفت: «برو کنار میخواهم رد بشوم. اگر نروی بَد می‌شوم.» رودخانه گفت: «نمی‌شود. آگولاخِ دماغ سوراخ خوشش نمی‌آید.» پیچ پیچی نخودچی گفت: «خُب خوشش نیاید.» و رودخانه را پیچ و واپیچ کرد. آن را پیچاند و گیج کرد. رودخانه گیج خورد و رفت. دور خودش پیچ خورد و رفت.

پیچ پیچی نخودچی رفت تا به غار آگولاخ رسید. آگولاخ دماغ سوراخ تا او را دید داد زد: «جلونیا که جادوت می‌کنم. مثل یک کُپه برف پاروت می‌کنم.» پیچ پیچی نخودچی گفت: «پیچم را بِده، بگذار بروم. اگر ندهی، پیچ پیچی‌ات می‌کنم. مثل خودم، نخودچی‌ات می‌کنم.»

آگولاخِ دماغ سوراخ گفت: «اگر پیچ پیچی‌ام کنی، مثل خودت نخودچی‌ام کنی، پیچت را می‌دهم. من خیلی دوست دارم مثل تو پیچ پیچی نخودچی بشوم.» پیچ پیچی نخودچی دور آگواخِ دماغ سوراخ پیچید. آگولاخ پیچ پیچی شد. نخودچی شد. پیچِ پیچ پیچی نخودچی را پس داد. پیچ پیچی نخودچی هم خوشحال و خندان به خانه برگشت.

منبع: مجله رشد کودک | نویسنده: محمدرضا شمس | تصویرگر: سمیه محمدی

نوشته های مشابه

دکمه بازگشت به بالا