داستان حیواناتقصه کودکان

قصه کودکانه حیوانات — مرغ پرتلاش و دونه گندم

یک قصه کودکانه حیوانات درباره تلاش و سخت‌کوشی

سلام به همه بچه‌های خوب و مهربون. امروز با یه داستان و قصه کودکانه جدید با شما هستیم تا از تلاش و سخت‌کوشی یکی از حیوانات مزرعه داستانی زیبا تعریف کتنیم: داستان مرغ پرتلاش و دونه گندم. با ما و این قصه کودکانه حیوانات همراه باشید و خوب گوش بدید.

قصه کودکانه حیوانات — مرغ پرتلاش و دونه گندم

یه روز خوب خدا بود و خورشید خانوم مهربون همه جا رو گرم کرده بود. همه حیوون ها تو مزرعه داشتن از این روز گرم تابستونی لذت می بردن.

هاپو به حصار چوبی لم داده بود و اردک خانوم روی پشته علف ها جا خوش کرده بود. ببعی تپل مپلی هم داشت واسه خودش بازیگوشی می کرد. همه چیز آروم و خوب بود تا اینکه یهو خانوم مرغه و دو تا جوجه هاش هیجان زده از راه رسیدن.

خانوم مرغه گفت: آهای آهای، من خیلی هیجان زده ام. ببینید چی پیدا کردم. می دونین این چیه؟

و در همین حال یه دونه گندم طلایی و خوش رنگ رو به همه نشون داد.

هاپو گفت: اِاِاِ… یکی از پرهاتونه؟
خانوم مرغه گفت: نه نه هاپو، این یه دونه گندمه.

هاپو و اردک و ببعی به هم نگاه کردن و از تعجب دهن هاشون باز مونده بود.

خانوم مرغه گفت: اگه این یه دونه گندم رو بکاریم و مراقبش باشیم، رشد می کنه و بزرگ میشه و کلی گندم میده.

هاپو و اردک و ببعی مات و مبهوت بودن و نمی دونستن چی بگن.

خانوم مرغه صداشو صاف کرد و گفت: قد قد قدا… کی می خواد به من کمک کنه تا این دونه گندم رو با هم بکاریم؟
اما هیچ کدوم از حیوون های تو مزرعه حاضر نبودن از تنبلی دست بردارن.

هاپو گفت: اِاِاِ… من که نیستم.
اردک گفت: بال های من درد می کنه، باید استراحت کنم.
ببعی گفت: سم های من هم تاول زده، باید همین جا بشینم.

خانوم مرغه یه کم به اونها و جوجه هاش نگاه کرد، بعد گفت: باشه، پس باید خودم دست به کار بشم.
و همین کار رو هم کرد.

بچه های خوبم… وقتی هاپو و اردک و ببعی داشتن از تنبلی کردن تو یه روز گرم و خوب تابستونی کیف می کردن، خانوم مرغه پرتلاش با کمک جوجه هاش اون یه دونه گندم رو کاشتن و ازش مراقبت کردن. بعد از مدتی اون یه دونه گندم رشد کرد و به یه دسته گندم زرد و زیبا تبدیل شد.

خانوم مرغه دوباره اومد پیش حیوون های مزرعه و با صدای بلند گفت: آهای آهای، ببینید من گندم رو کاشتم و مراقبش بودم، هر روز بهش آب دادم و اون دونه گندم زیر نور طلایی آفتاب به یه دسته گندم تبدیل شد.

هاپو گفت: وای چه جالب، دستت درد نکنه.
ببعی و اردک هم چشم هاشون رو گرد کردن و با تعجب داشتن تماشا می کردن.

خانوم مرغه گفت: حالا کی به من کمک می کنه تا گندم ها رو خرمن کوب کنم؟

هاپو گفت: من نیستم!
اردک گفت: منم خسته‌ام!
ببعی گفت: اصلا خرمن کوب کردن یعنی چی؟

خرمن کوب کردن یعنی جدا کردن تک‌تک دونه های گندم از شاخه و برگ و پوستی که دورش رو گرفته.

ببعی گفت: منم نمی‌تونم چون سم هام هنوز درد می‌کنه.

خانوم مرغه گفت: پس باید خودم این کار رو انجام بدم.
و رفت و با کمک جوجه هاش، گندم ها رو خرمن کوب کرد.

خانوم مرغه پرتلاش باز برگشت پیش حیوون های مزرعه و بلند گفت: حالا کی میاد و به من کمک می‌کنه تا گندم ها رو آسیاب کنم؟

هاپو گفت: من… من… نیستم
اردک گفت: من هنوز خستگیم در نرفته.
ببعی هم گفت: انگار از من می خوای یه کاری کنم… من که نمی تونم… می دونی که…

مرغ پرتلاش اصلا ناراحت نشد و با خودش گفت: خب پس باید باز خودم پرهام رو بالا بزنم و دست به کار بشم.
و این کار رو هم کرد.

وقتی که هاپو و اردک و ببعی داشتن زیر گرمای لذت بخش تابستون تنبلی می کردن، خانوم مرغه با کمک جوجه هاش همه ی دونه های گندم رو آسیاب کردن و ازشون آرد گندم گرفتن.

یه بار دیگه مرغ قصه ما پیش حیوونهای تو مزرعه برگشت و ازشون کمک خواست.
خانوم مرغه گفت: می دونم جواب سئوالم چیه، اما باز می پرسم: کیه که به من کمک کنه تا با این آرد گندم نون بپزم؟

هاپو که خوابیده بود، چشم‌هاش رو باز کرد و یه نگاهی به همه کرد و به نشونه اینکه “نمیام” یه واق آروم کرد.
اردک هم گفت: من هنوز خستگی از بال هام در نرفته. همه پرهام هم خسته ان!
ببعی هم که تو خواب ناز گوسفندی بود.

خانوم مرغه پرهاش رو پایین انداخت و برگشت و رفت تا با کمک جوجه هاش نون بپزه.

همون طور که حیوون های مزرعه داشتن از گرمای خوب تابستون لذت می بردن، مرغ پرتلاش برگشت و این بار با خودش چند تا نون داغ و خوشمزه آورد که بوش همه جا رو پر کرده بود.

این بار خانوم مرغه گفت: کی حاضره تو خوردن این نون های تر و تازه کمک کنه؟

هاپو که بوی نون تازه به دماغش خورده بود، بلند شد و گفت: من کمکت می‌کنم.
اردک هم انگار دیگه خسته نبود و گفت: با کمال میل کمکت می‌کنم.
ببعی هم از جاش پرید و بع بع کنان گفت: منم کمک می کنم.

خانوم مرغه به جوجه هاش نگاه کرد و گفت: نه! این کار رو نمی کنین!

هاپو گفت: یعنی یه لقمه هم نمی دی؟
اردک گفت: حتی یه ذره نون هم بهمون نمی دی؟
ببعی گفت: حتی یه گاز… بع بع…

خانوم مرغه گفت: خب همه کارهاش رو من و جوجه ها انجام دادیم. پس خودمون هم باید از این نون تازه و خوشمزه بخوریم…
و همین کار رو هم کردن.

بعدش خانوم مرغه گفت: دفعه بعد باز ازتون کمک می گیرم. اگه می خواین از نون بخورین باید بهم کمک کنین. این کار عادلانه است.

هاپو گفت: هاپ هاپ… من حتما کمکت می کنم.
اردک گفت: منم کمک می کنم.
ببعی گفت: مطمئنی که یه لقمه خشک و خالی از اون نون خوشمزه نمونده؟ باشه منم کمک می کنم.

و اونها این کار رو انجام دادن.

دفعه بعد، اردک کمک کرد و زمین مزرعه رو با شخم زدن آماده کرد.
هاپو هم تو کاشتن دونه ها کمک کرد.
حتی ببعی تو نگهداری از دونه هایی که کاشته شده بود به خانوم مرغه و جوجه ها کمک کرد.
اونها همه با هم کمک کردن و دیدن که چطور محصول شون بزرگ شد و رشد کرد و آماده شد.

امیدوارم از این قصه کودکانه حیوانات خوشتون اومده باشه. تا یه داستان کودکانه دیگه خدانگهدار بچه‌ها جونم… راستی اگه به گندم و اینکه چطور رشد می‌کنن علاقه دارین، می‌تونین داستان مزرعه گندم رو هم بخونین.

برچسب ها

نوشته های مشابه

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا