قصه کودکان

من و بابا بزرگ و آینه

یه ماجرای کوتاه بین بابا بزرگ مهربون و نوه کوچولوی ناز نازی

بابا بزرگم جلوى آینه ایستاده بود. موهایش را شانه مى‌زد. بابا بزرگ توى آینه هم موهایش را شانه مى‌زد.

من آمدم کنارش ایستادم. بابا بزرگ، من را بغل کرد، عکس خودم را توى آینه نشانم داد. خندیدم.

بابا بزرگ، من را بوسید. بابا بزرگ توى آینه هم عکس من را بوسید. بعد، بابا بزرگ من را از جلوى آینه برد.

من از روى شانه‌ى بابا بزرگ، آینه را نگاه کردم. مى‌دیدم که بابا بزرگ دارد از آینه دور مى‌شود. ولى من و عکسم هنوز داشتیم به هم نگاه مى‌کردیم.

منبع: مجله رشد کودک | نویسنده: جعفر ابراهیمی

برچسب ها

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا