قصه کودکان

چهار قصه کودکانه درباره عینک

بیا با هم بریم به دنیای عینک‌ها و آدم‌های عینکی

سلام به شما همراه عزیز و بچه‌های خوب خودم، در این مطلب از قصه‌های کودکانه چهار داستان خیلی کوتاه و بامزه درباره عینک را برای شما آماده کرده‌ایم که توسط چهار نویسنده مختلف در مجله رشد کودک منتشر شده است. امیدوارم از خواندن این قصه‌های کوتاه و زیبا لذت ببرید.

اگه یه بچه کوچولوی عینکی دارین که با عینک راحت نیست یا دوستش نداره، می‌تونین از این قصه‌های کودکانه استفاده کنین و این داستان‌های بامزه رو براش تعریف کنین. بیایین با هم بریم به دنیای عینک‌ها و آدم‌های عینکی…

قصه کودکانه اول درباره عینک

یکی بود یکی نبود. یک عینک بود که مال یک غول بود.
عینکه و غوله هرجا می‌رفتند، با‌هم می‌رفتند.
هر کار می‌کردند، باهم می‌کردند.

یک روز، با هم رفتند به پارک. غوله یک بچه آدم دید.
گفت: «آخ جان، الان می خورمش!»
عینکه این حرف را شنید. پرید روی دماغ غوله.
آن وقت بچه‌ی آدم، اندازه‌ی یک بچه غول شد.

غوله با خودش گفت: «این که آدم نیست! بچه غول است. نباید بخورمش. پس با او بازی می‌کنم.»
آن وقت غوله و بچه آدمه با هم بازی کردند و بازی کردند، تا این‌که غوله خسته شد. چشم‌هایش بسته شد.
دیگر نه بچه غول دید و نه بچه آدم.

داستان کودکانه دوم درباره عینک

عینک بابا روی درخت ما جا مانده بود.
اگر بابای چاق دنبالش می‌رفت، شاخه‌ی درخت تَرَق می‌شکست.
اگر مامان چاق‌تر می‌رفت، شاخه تَتَرَق می‌شکست.
من هم آن‌قدر کوچک بودم، که بلد نبودم از درخت بالا بروم.

اما من یک کار دیگر بلد بودم! رفتم و فیلَم را آوردم.
فیلَم، من کوچولوی لاغر را با خرطومش بلند کرد و روی درخت گذاشت. آن‌وقت من عینک را آوردم.
از آن روز به بعد، دیگر کسی به من غُر نزد که چرا توی اُتاقم یک فیل دارم.

قصه کودکانه سوم درباره عینک

«فسقلی» عینکش را پرت کرد و گفت: «از حالا عینک، بی عینک! دیگر عینک نمی‌خواهم!»

عینکه افتاد کنار سطل آشغال، زد زیر گریه. سطل آشغال پرسید: «چرا گریه می‌کنی؟»
عینک با گریه گفت: «چون صاحبم مرا دور انداخته!»
سطل آشغال گفت: «چه خوب! پس بفرما توی شکم من!» و درش را باز کرد.
عینکه داد زد: «وای! چه بوی بدی!»
بعد هم فکری کرد و با خودش گفت: «چرا قاطی آشغال‌ها بشوم؟ من که هنوز سالمم. شیشه‌ام نشکسته، دسته‌ام هم کج نشده. فقط فسقلی مرا نمی‌خواهد. خب، نخواهد! من هم از این جا می‌روم.»

شب شد. فسقلی خواست که مشقش را بنویسد، او همه‌جا را دنبال عینکش گشت. اما آن را پیدا نکرد. حالا اگر گفتی عینکه کجا بود؟ او خوشحال و سرحال، این طرف و آن طرف می‌گشت. دیگر هم دلش نمی‌خواست پیش فسقلی برگردد.
بیچاره فسقلی!

داستان کودکانه چهارم درباره عینک

چند تا بچه توی کوچه، توپ بازی می‌کردند. یکی از بچه‌ها عینکی بود. یک دفعه، توپ پرواز کرد و خورد به عینک بچه عینکی. عینک پَرت شد روی شاخه‌ی یک درخت. روی این شاخه، خانه‌ی یک کلاغ بود.

کلاغه با شیشه‌های عینک، برای خانه‌اش دوتا پنجره درست کرد. بعد هم از پشت پنجره‌ها بیرون را نگاه کرد و گفت: «وای، وای… دنیا چه‌قدر تار شده است!» آن‌وقت عینک را انداخت پایین. عینک افتاد جلوی پای بچه عینکی.

بچه عینکی، عینکش را برداشت. آن را به چشم‌هایش گذاشت و با خوشحالی گفت: «دنیا بدون عینک، چه قدر تار بود!»

 

منبع: مجله رشد کودک | نویسنده‌ها به ترتیب: محمدرضا شمس، لاله جعفری، شراره وظیفه‌شناس، ناصر کشاورز | تصویرگر: نیلوفر میرمحمدی

برچسب ها

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا