داستان تصویریقصه کودکان

داستان مصور: سفر پرماجرای مورچه‌ها

آیا مورچه‌ها می‌تونن با نقشه گنج به شهر شیرینی‌ها سفر کنن؟

سلام دوستان خوبم. امروز با یه داستان مصور زیبا درباره مورچه‌هایی که به یک سفر پرماجرا میرن، اومدم پیش تون. امیدوارم از خوندن و دیدن این داستان مصور بامزه لذت ببرین. بریم سراغ قصه کودکانه امروز…

داستان مصور: سفر پرماجرای مورچه‌های شجاع

داستان تصویری مورچه‌ها

روزی روزگاری تو یه بیشه پر آب و علف، یه خانواده از مورچه‌ها زندگی می‌کردن. خدا رو شکر، همه چیز به خوبی و خوشی پیش می‌رفت تا اینکه یه روز مورچه‌ها متوجه شدن آذوقه‌ای که داشتن، داره تموم می‌شه. حالا مورچه‌ها باید یه جایی پر از غذاهای خوشمره پیدا می‌کردن، که خیلی کار سختی بود.

برای همین هم روزها با هم صحبت می‌کردن و دنبال یه راه چاره بودن تا اینکه یه روز…

قصه کودکانه تصویری مورچه‌ها و ملخی به نام چهاردست

یه روز چهاردست با خودش یه نقشه آورد. راستی یادم رفت چهاردست رو بهتون معرفی کنم، چهاردست اسم یه ملخ سبز مهربون بود که با خانواده مورچه‌ها دوست بود.

چهاردست وقتی داشت انباری خونه‌اش رو تمیز می‌کرد به یه چیز عجیب رسیده بود که کلی گرد و خاک روش نشسته بود. وقتی خوب اون رو تمیز کرد متوجه شده که یه نقشه گنج رو پیدا کرده، نقشه‌ای که راه رسیدن به شهر شیرینی‌ها بود!

قصه تصویری کودکانه مورچه‌ها و شهر شیرینی‌ها

چهاردست با خوشحالی نقشه رو برداشت و با خودش پیش مورچه‌ها آورد. اون به مورچه‌ها توضیح داد که این نقشه خیلی قدیمی و ارزشمند هست و باید هرچه زودتر راه بیفتن.

اما مورچه‌ها می‌ترسیدن، چون راه رسیدن به شهر شیرینی‌ها از یه راه پر پیچ و خم آبی می‌گذشت و مورچه‌ها دوست نداشتن که سوار قایق بشن.

بابا مورچه به چهاردست گفت: «نمیشه از یه راه ساده‌تر بریم اونجا؟ می‌ترسم تو رودخونه اتفاقی بیفته!»

چهاردست گفت: «من نمی‌دونم که راهی از خشکی هست یا نه. من فقط همین نقشه رو دارم. بهتره با کمک هم به اونجا بریم»

مورچه‌ها چند ساعت مشغول صحبت با چهاردست بودن. تو این مدت مورچه کوچولو از کنار پنجره داشت به همه نگاه می‌کرد و حرف‌های اونها رو می‌شنید.

مورچه کوچولو با خودش گفت: «درسته که من هنوز بچه‌ام ولی باید به خانواده‌ام کمک کنم.»

قصه های کودکانه تصویری مورچه‌ها

بالاخره بابا مورچه و چهاردست و بقیه مورچه‌ها به این نتیجه رسیدن که صبح زود راه‌بیفتن و نقشه رو دنبال کنن. اما هیچ‌کسی حواسش به مورچه کوچولو نبود!

صبح زود، مورچه کوچولو بیدار شد و دید که همه رفتن. خیلی ناراحت شد که چرا کسی اون رو بیدار نکرده. برای همین زود بلند شد و دوان دوان به سمت رودخانه دوید.

خوشبختانه مورچه کوچولو تونست به موقع برسه…

داستانهای مصور مورچه‌ها و نقشه گنج

مورچه کوچولو از دور دید که خانواده‌اش دارن سوار قایق میشن تا دنبال شهر شیرینی‌ها برن. مورچه کوچولو از دور داد زد و گفت: «آهای… مورچه‌ها… وایسین تا منم بیام…»

یهو بابا مورچه برگشت و متوجه شد مورچه کوچولو اونجاست. خیلی ناراحت شد، چون نمی‌خواست یه وقت خدای نکرده اتفاقی برای مورچه کوچولو بیفته.

داستان های مصور مورچه‌ها و سفر روی رودخانه

اولش بابا مورچه اجازه نمی‌داد که مورچه کوچولو سوار قایق بشه، اما چهاردست گفت: «وقتی همه با هم باشیم، می‌تونیم بدون مشکل به شهر شیرینی‌ها برسیم.»

بالاخره موچه کوچولو تونست با موافقیت بابا مورچه و کمک چهاردست، سوار قایق بشه تا اون هم در سفر پرماجرا به سوی گنج همراه خانواده‌اش باشه.

قصه تصویری زیبا درباره اتحاد

قایق مورچه‌ها بالاخره راه‌افتاد. اونها راه پر ماجرایی رو برای رسیدن به شهر شیرینی‌ها شروع کردن. اما دل‌شون گرم بود که کنار هم‌دیگه هستن و خدای مهربون هم کمک‌شون می‌کنه.

قصه های تصویری کودکانه درباره تلاش و اتحاد

مورچه‌ها در دو طرفقایق نشسته بودن و پارو می‌زدن، چهاردست هم از روی نقشه نگاه می‌کرد و راه رو به اونها نشون می‌داد تا گم نشن. مورچه کوچولو هم ساکت یه گوشه‌ای نشسته بود و به منظره‌های اطراف نگاه می‌کرد.

مورچه کوچولو خیلی خوشحال بد چون این اولین سفرش بود. اولین بار بود که اون در کنار بابا مورچه و باقی مورچه‌ها از محل زندگی‌شون خارج می‌شدن و بیرون می‌رفتن.

داستان تصویری کودکانه درباره مورچه‌ها

راه پر از پیچ و خم بود و مورچه ها خیلی خسته شده بودن. اونها تند و تند پارو می‌زدن و حرکت قایق رو کنترل می‌کردن تا یه وقت به صخره‌ها برخورد نکنن. چهاردست بهشون گفته بود که باید خیلی مراقب باشن تا صحیح و سالم به شهر شیرینی‌ها برسن.

قصه کودک تصویری مورچه‌های زرنگ

همین‌که قایق داشت در بین امواج رودخانه حرکت می‌کرد، تاگهان مورچه‌ها احساس کردن که یه کسی داره نگاهشون می‌کنه. سنگینی نگاه این غریبه باعث شد تا اونها به اطراف خوب نگاه کنن و ناگهان سایه‌ای رو پشت علف‌ها ببیننن. یه سایه بزرگ و وحشتناک…

قصه تصویری شب کودکانه ملخ و مورچه ها و وزغ

اوه خدای من، بله این سایه یه وزغ بزرگ و زشت بود که داشت از بالا به اونها نگاه می‌کرد. همه ناراحت و نگران بودن و نمی‌دونستن که وزغ می‌خوا چه بلایی به سر اونها بیاره. راستش رو بخواین، وزغ بدش نمی‌اومد که زبون دراز و چسبناک خودر رو پرتاب کنه و چهاردست رو بگیره و بخوره!

اگه این اتفاق می‌افتاد، مورچه‌ها هم راه خودشون رو گم می‌کردن و معلوم نبود که چه اتفاقی براشون می‌افته.

داستان کودکانه تصویری مورچه کوچولوی زرنگ و خوش صدا

مورچه کوچولو که داشت وزغ زشت گنده رو می‌دید نا گهان یه فکری به سرش زد! آره، شاید بشه از چنگ این موجود ترسناک راحت شد، اما نیاز به کمک داشت…

داستان کودکانه تصویری زیبا

مورچه کوچولو که بچه‌ای باهوش و خوش فکر بود، به چهاردست گفت که هرچه وزدتر ویلون‌ش رو برداره و آهنگ بزنه؛ خودش هم شروع کرد به خوندن آوازهای زیبا. کمی بعد یه لالایی قشنگ رو به کمک هم اجرا کردن. و آره…

قصه تصویری برای کودکان

وزغ که تابحال کسی براش لالایی نگفته بود، سریع تحت تاثیر قرار گرفت و چشم‌هاش سنگین شد و کم‌کم چشم‌هاش رو بست و به خواب رفت؛ یه خحواب عمیق وزغی!

حالا مورچه‌ها و ملخ سبز مهربون تونسته بودن به کمک موچه کوچولو از این خطر نجات پیدا کنن. همه خوشحال بودن و از مورچه کوچولو تشکر می‌کردن.

داستان مصور کودکانه درباره مورچه‌ها

اونها به راه خودشون ادامه دادن و در راه مورچه کوچولو براشون آوازهای قشنگ می‌خوند.

دانلود قصه تصویری کودکانه درباره اتحاد

کم‌کم داشت خاطره وزغ ترسناک از یادشون می‌رفت که به یه تونل تنگ و تاریک رسیدن! نقشه گنج خیلی پر پیچ و خم بود و اونها راه ساده‌ای رو در پیش نداشتن.

چاره‌ای نبود و باید وارد تونل می‌شدن…

دانلود کتاب داستان مصور برای کودکان درباره تلاش و اتحاد

مورچه کوچولو که حالا خیلی قوی‌تر از قبل شده بود به همه دلداری می‌داد و می‌گفت: «من مطئنم که ما می‌تونیم از این تونل تاریک رد بشیم…»

قصه شب تصویری برای بچه های خوب

چهاردست که فکر اینجا رو هم کرده بود، یک کبریت رو آتش زد و داخل تونل روشن شد. مورچه‌ها فریادی از خوشحالی سر دادن و با قدرت بیشتر، پارو زدن و پارو زدن و پارو زدن تا تونل تمام شد.

داستان های کودکانه تصویری زیبا

تونل که داشت تمام می‌شد، نور شدیدی به چشم همه خورد. اونها امیدوار بودن که راه زیادی تا شهر شیرینی‌ها نمونده باشه، چون از صبح خیلی تلاش کرده بودن و حسابی خسته شده بودن.

مورچه کوچولو تو دلش دعا می‌خوند و ناگهان…

قصه کودکانه تصویری درباره مورچه ها

و ناگهان همه جا روشن شد و از دور منظره زیبایی معلوم شد. بله اونها تونسته بودن با موفقیت خودشون رو به شهر شیرینی‌ها برسونن، یه شهر افسانه‌ای که پر بود از انواع و اقسام آب‌نبات، پاستیل، شکلات و شیرینی‌هایی که همه بچه‌ها و مورچه‌ها دوست دارن.

داستان کوتاه تصویری زیبا

چهاردست مهربون خیلی خوشحال بود؛ اینکه می‌دید مورچه‌ها خوشحال هستن، اون رو هم خوشحال می‌کرد.

قصه مصور کودکانه زیبا

چیزی نگذشت که مورچه‌ها قایق‌شون رو در کنار رودخانه پارک کردن و با هم وارد شهر شیرینی‌ها شدن. خدای من، اینجا پر از برکت بود و مثل یک بهشت زمینی برای مورچه‌ها و حشرات شکمو بود! خدایا شکرت…

مورچه‌ها خیلی خوشحال بودن که با کمک هم تونسته بودن سختی‌ها رو پشت سر بگذارن و به اینجا برسن. همه از چهاردست و مورچه کوچولو تشکر کردن.

بابا مورچه هم موچه کوچولو رو بغل کرد و اون رو بوسید و به خاطر تیزهوشی و صدای خیلی خوبی که داره ازش تشکر کرد…

امیدوارم که از داستان تصویری امروز خوشتون اومده باشه. تا یه روز دیگه و یه داستان کودکانه دیگه مراقب خودتون باشین…

برچسب ها

نوشته های مشابه

دکمه بازگشت به بالا